ورق پاره های یک اردی بهشتی
 

سال 1390 – حوالی مهر
در خوابگاه زندگی میکنیم. خوابگاهی مرتب و تمیز. از این خوابگاه خاطره های زیاد دارم. بهترین خاطره های دوران تحصیلم از این خوابگاه است. خوابگاه سوییت است. دو اتاق دو نفره و یک اتاق پنج نفره. گوشه هال کمدی خودنمایی میکند. از همان موقع که ما آمدیم، سال قبل، درش قفل بود. کاری به کارش نداشتیم. گوشه ای افتاده بود برای خودش. هم اتاقی های جدید که می آیند به این صرافت می افتند که از کمد استفاده کنند. از ما انکار که نه، لازم نیست و از آنها اصرار که نه، لازم است. بالاخره آنها پیروز می شوند. ما هم مخالفتی نمیکنیم و جمعا موافق خالی کردن کمد میشویم. به سختی درب کمد را باز میکنیم. به گمانم قفلش دیگر قابل استفاده نیست، از بس که بچه ها به جانش افتاده اند. در کمد چیز خاصی نیست. مشتی جزوه و کتاب که صاحبش ترجیح داده آنها را با خود نبرد. از میان آن همه جزوه و کتاب درسی، کتاب غیر درسی "من او" توجه مرا جلب میکند. اولش را باز میکنم. متنی دارد که اکنون که این متن را مینویسم آن متن از خاطرم رفته است. هدیه ای بوده است انگار. هدیه ای مربوط به چندین سال قبل به بهانه تولد. به گمانم اسم هدیه دهنده زینب بود.


سال 1393 – حوالی مهر
دو سال است از خوابگاه قبلی بیرون آمده ایم. اکنون در کوی دانشگاه زندگی میکنیم. شب است و با دوستم علیرضا در محوطه قدم میزنیم و حرف میزنیم. از همه چیز. ناگهان میگوید سری به کتابخانه بزنیم. به کتابخانه میرویم. سال اولی که به کوی آمده بودیم زیاد به کتابخانه میرفتم. کتابهای خوب زیاد دارد. به علیرضا میگویم کتاب معرفی کنم میخوانی!؟ میگوید نه. وقتش را ندارم. در قفسه ها راه میرویم. ناگهان چشمم به کتاب "بار دیگر شهری که دوست میداشتم" می افتد. به علیرضا میگویم این هم کتاب بدی نیست. حجمش هم کم است. اول کتاب را باز میکنم. نوشته است "تولدت مبارک.....84/11/23 الهه" به علیرضا نشان میدهم.میگوید شاید خواندمش.

همیشه دانستن بعضی چیزها برایم جالب بوده است. مثلا اینکه کسی بعد از فلان اتفاق زندگی اش چگونه گذشت؟! سرنوشتش چه شد؟! اکنون در چه حالی به سر میبرد. یا اینکه بعد از بیست سال برای او چه پیش خواهد آمد؟! این دو کتاب، هرجفتش، حکایت از داستان عشقی ناکام دارد. چرا که اگر عشق به وصال رسیده بود، کتاب هایی که روزی هدیه بوده، با هزار امید و شوق اولش به رسم یادبود متنی نوشته شده، در کتابخانه و کمد خاک نمیخوردند. خیلی دوست دارم بدانم سرنوشت این دو شخصیت، زینب و الهه چه شده است؟! چه کار کرده اند؟! یا اصلا سرنوشت آن دو شخصیت مجهول، که اسمی از آنها نبوده است کجا هستند؟! چکار میکنند؟! آیا از الهه و زینب خبری هم دارند یا نه؟! اینها برایم جالب است.
دنیا پر است از عاشق های ناکام، از دوست داشتن های یکطرفه، از رفته های دیگر بازنگشته. پر است از این هدیه های فراموش شده و خاک گرفته. چه کسی میداند آینده چه پیش می آید. اصلا برای چه کسی مهم است که ناکامی امروز هرکس چه تاثیری در آینده و زندگی اش دارد!؟چه کسی میداند چه تعداد عاشق دلسوخته شب ها با زمزمه "چه کسی باور کرد؟! جنگل جان مرا، آتش عشق تو خاکستر کرد" به خواب رفته است؟! هیچکس نمیداند. هیچکس بهایی هم نمیدهد به دانستن این بیهودگی ها!

 

پ.ن: کسی چه میداند امروز چندبار فروریختم، چندبار دلتنگ شدم از دیدن کسی که فقط پیراهنش شبیه تو بود [ژوآن هریس]

پیشنهاد آهنگ: آهنگ "نگارا" از سالار عقیلی


برچسب‌ها: ورق پاره, پیشنهاد آهنگ
[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 0:3 ] [ نیم رخ ] [ ]

مدتی است به گذشتن روزها فکر میکنم.به اینکه مثلا انگار همین دیروز فلان روز فروردین بود و فلان اتفاق افتاد یا مثلا... نه نه.بگذارید یک جور دیگر بگویم.
مدتی است با خاطره های جا مانده در خاطرم زندگی میکنم.مثلا به خودم میگویم یادت می آید فلان روز را؟! که فلان جا بودیم و در مورد فلان موضوع حرف میزدیم؟! باز به خودم می گویم یادت می آید فلانی را اولین بار کجا دیدی؟! چه حرف هایی زدی؟! چه حرف هایی شنیدی؟!نمیدانم چرا مدتیست انگار تمام خاطره هایی که هیچوقت آنها را به یاد هم نیاورده بودم در خاطرم زنده شده است.این را نمیدانم.اما میخواهم از این بعد هیچ اتفاقی را در خاطرم نگه ندارم.دیگر نمیخواهم در آینده به خاطره گذشته ام، که همین امروزم باشد، فکر کنم.دیگر نمیخواهم حافظه ام قوی باشد.
دوباره پاییز آمده است.بیست روز از آن گذشته است. جایی گفته بودم رفتنی ها پاییز میروند.گفته بودم گذاشتن و گذشتن خصلت پاییز است.گفته بودم اگر رفتنی شدی دل دل نکن، منتظر هم نباش.این را هم گفته بودم که وقت رفتن نه کسی در چمدانت سنگ میگذارد که نروی و نه کسی پشت سرت آب میریزد که برگردی. اکنون که فکر میکنم میبینم که درست گفته بودم. رفتنی ها باید پاییز بروند.در برگریزان پاییز رفتن، از رفتن در برف و باران زیباتر است.

بیستم مهر است.روز بزرگداشت حافظ.فرخنده باد

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم


می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم


زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم


یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم


رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم


شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم


شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم


رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم


حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم

 

پ.ن: من چه یادی دارم؟!چرا یاد من به وسعت همه تاریخ است؟! و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم؟! [سال بلوا - عباس معروفی]

پیشنهاد فیلم: فیلم Its a wonerful life حالم را خوب کرد.دوستانی که ندیده اند ببینند حتما.

پیشنهاد آهنگ: آهنگ تنها منشین از آلبوم یاد استاد علیرضا افتخاری


برچسب‌ها: ورق پاره, پیشنهاد فیلم, پیشنهاد آهنگ
[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 23:16 ] [ نیم رخ ] [ ]

آینه: مگر آن قدیمتر ها نگفته بودی دیگر بچه نمیشوی؟! مگر نگفته بودی دیگر بازیچه دلت نمیشوی؟! حالا فراموش کرده ای؟! یادت نمی آید در آن زمستان،که امیرآباد را قدم زنان طی میکردی،به خودت قول دادی دیگر رام دلت نشوی؟! یادت می آید گفتی دیگر پشت دستت را داغ می کنی که هوای کسی به سرت بزند؟! همه قول و قرارت را به باد فراموشی دادی؟!

من: حق با توست! اصلا همیشه خدا حق با تو بوده است و همیشه این منم که خطا می کنم.همه اش یادم است.حتی یادم است آن روزی که بلوار کشاورز را پیاده گز می کردم و میخواستم همه چیز را فراموش کنم.اما مشکل اینجاست که "از زلزله و عشق خبر کس ندهد / آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای".اینها را نمیشود فراموش کرد.اصلا هیچ چیز را نمیشود فراموش کرد.اراده قوی میخواهد و حافظه ضعیف که هیچکدام را ندارم.به قول روباه شازده کوچولو،همان که اهلی اش کرده بود،"همیشه خدا یه جای کار میلنگه".

احساس پرنده ای را دارم.پرنده ای که از قافله جا مانده است و کوچ از یادش رفته.پرنده ای که در درختی پیر سکنی گزیده است.پرنده ای که هر دو بالش نشانی است از دو زخم کهنه و قدیمی،که اگر زخمهایش را فراموش کند،هستی اش را فراموش کرده است،پرواز را.

آینه: آرام بگیر پرنده بال شکسته! زندگی همین است.همه اش رنج و حرمان و دلتنگیست.همه اش ویرانیست.اما تو صبر کن.عاقبت روزی بیابی کام را!

من: لعنت به همین زندگی که همه اش رنج است و حرمان و دلتنگی!

عکس،برگرفته از سایت نگارخانه، عکاس عاطفه نصیری

پ.ن1: خاک بر سر من! لعنت به من که نه میتوانم قید احساسم را بزنم و نه بخت خواب آلوده ام بیدار میشود.

پ.ن2: حافظا گر نروی از در او هم روزی // گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

پ.ن3: [به بهانه دوم مرداد سالمرگ شاملو]

همه لرزش دست و دلم از آن بود

که عشق پناهی گردد

پروازی نه، گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق، چهره آبی ات پیدا نیست!


برچسب‌ها: ورق پاره
[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 19:15 ] [ نیم رخ ] [ ]
امسال،روز مادر همزمان شد با آخرین روز فروردین!آستانه اردی بهشت.روز مادر برای من همیشه از بقیه روزها زیباتر و دلتنگی ام چندین برابر بوده است.از بچگی هم تنها هدیه ای که برای مادر به ذهنمان،من و برادرم،خطور میکرد یک شاخه گل بود که کودکانه،با آن دوچرخه دوست داشتنی برای دلخوشی آن زن،شهر را زیر و رو میکردیم!
سال 88 اولین سالی بود که روز مادر را در آغوش مادر نبودم.درست یادم است،23 خرداد روز مادر بود.یکشنبه!نمیدانم این فکر از کجا به ذهنم رسید که هدیه ای بخرم و همراه نامه ای بفرستم برایش.کتاب خریدم.دو جلد کتاب.چهارشنبه قبل آن یک شنبه،پست کردم به این امید که فردا به مقصد برسد.از قضا بسته فردای آن روز که نه،یک شنبه بعد یعنی دقیقا روز مادر به  مقصد رسید.مادر خوشحال شده بود.خیلی خوشحال و من همین را میخواستم.خوشحالی اش را.گریه اش را میخواستم،از همان گریه ها که از سر شادی است.
امروز نیز دلتنگم.دلتنگ آغوشش،دلتنگ دستان پر چروک و چهره شکسته اش،که جوانی اش را برای ما به پیری رساند.دلتنگم.دلتنگ آن شب ها که در رخت خواب برایم قصه میگفت.دلتنگ بوی موهایش.دلتنگ کتک هایی که هیچوقت از دستش نخوردم!

هرکه دلارام دید،از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص،هرکه درین دام رفت

یاد تو میرفت و ما،عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی،کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز،چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت

مشعله ای برفروخت،پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت،خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود،ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش،با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست،باقی ایام رفت

هرکه هوایی نپخت،یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان،چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد،هرکه به اقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام،عقل به ناکام رفت


پ.ن1: دیشب از سر دلتنگی اش نشستم و زار زار گریه کردم!
پ.ن2: دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه می‏دوزی؟//تو ديگر سايۀ فرزند را بر در نخواهی ديد//نخواهی دید//بمان مادر،بمان در خانۀ خاموشِ خود؛ مادر...‏ [نادر نادرپور]
پ.ن3: فردا اول اردیبهشت است.دومین تولد وبلاگ و روز بزرگداشت سعدی.شعر بالا به همین مناسبت بود!

پیشنهاد آهنگ: آهنگ فیلم "میم مثل مادر" از مهیار فاضلی

 


برچسب‌ها: ورق پاره, پیشنهاد آهنگ
[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 22:23 ] [ نیم رخ ] [ ]
گوش کن!میشنوی؟!بیشتر دقت کنی حتما میشنوی!صدای پای بهار است که می آید.عطر بهار است که در کوچه پیچیده .بوی بهار نارنج است که دوباره غوغا بر پا کرده است.میشنوی؟!بیشتر اگر دقت کنی صدای پای زمستان را هم میشنوی که کوله بار سرما و پر از برف خود را بر دوش دارد و میرود.

زمان چه زود میگذرد.این را از آخرین پست وبلاگ میگویم که شروع زمستان بود،و الان که پایان زمستان است.از پست قبل از عید پارسال میگویم!که چه دلتنگ بودم و خسته!از بهارهای قبل میگویم،از یاد بعضی نفرات که بودند و دیگر نیستند!

پادشاه فصلها اگر پاییزست،بی شک بهار عروس فصلهاست.فصلی که همه چیز بیدارست و زندگی جاریست در آن.فصلی که دوست دارمش.فصلی که باید عاشق شد،فصلی که باید عاشق بود.

میدانی؟!سال که نو میشود،توپ که در میکنند،ماهی قرمز بیچاره تنگ بلور که از قفس تنگ و تنهایی اش دلش گرفت،اولین عیدی هایت را که گرفتی،لباسهای نو ات را که بر تن کردی،انگار دیگر همه چیز تمام شده است.همان یک لحظه خوب است و تمام انتظار قبلش برای سال نو.بعدش دیگر همه اش ترس است و دلهره!ترس و دلهره از شب چهاردهم فروردین! اصلا مهم نیست که چند ساله باشی، پایان تعطیلات دل همه را تنگ میکند.




پ.ن1:
در این سه ماه اتفاقهای بسیاری افتاد،اما چند اتفاق فرهنگی آن نمایشهای "کولینچیکف" از نیل سایمون و دیگری "در انتظار گودو" از ساموئل بکت بود در عالم تئاتر و نمایش و دیگری فیلم های "چ"،"عصبانی نیستم" و "خط ویژه" در جشنواره فیلم فجر!

پ.ن2:
در این روزهای آخر اسفند،وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را به احترام بنفشه ها از سر بر می دارد،تو نیز خاکسترهای تلخ این زمستان را از آستین بتکان و چشم های غبار گرفته اش را،با روزنامه های بد خبر دیروز برق بینداز.تا تعبیر خواب های اردی بهشتی ات راه زیادی نمانده است. [عباس صفاری ]

پ.ن3:
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز!

پ.ن4: سال نو همگی دوستان مبارک.امیدوارم سال خوبی داشته باشین،پر از شادی،پر از نشاط،پر از عشق!

پیشنهاد آهنگ: موسیقی متن فیلم "سربازهای جمعه" - پیمان یزدانیان


برچسب‌ها: ورق پاره, پیشنهاد آهنگ
[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 20:45 ] [ نیم رخ ] [ ]
دیشب قبل از خواب،قبل از اینکه فکر و خیال همیشگی دست از سرم برداره و بذاره چند ساعتی فارغ از قیل و قال دنیا،سر بر بالین بذارم،به شب یلدا فکر میکردم.کل خاطره هایی که از شب یلدا توی ذهنم بود اگرچه کم مرورشون کردم.نیاکان ما آدمای فوق العاده ای بودن،آدمای فوق العاده شاد،اینو میشه از تعداد روزهایی که در طول سال مناسبت خاص داره فهمید،از همین که برای یک دقیقه بیشتر با هم بودن،بیشتر کنار هم بودن رو جشن میگرفتن،شادی میکردن.تا قبل از اینکه زندگی خوابگاهی رو تجربه کنم،یلدا خلاصه میشد توی یه جمع کوچیک چهار نفره که کنار بخاری انار دون کنیم بخوریم و بیشتر از شبای دیگه بیدار باشیم.زندگی خوابگاهی ما رو همچون جغدی بار آورد که همیشه تا پاسی از شب بیداریم و تا پاسی از روز خواب.پس دیگه معنای طولانی تر بودن یلدا رو هیچوقت درک نکردم و برام شد شبی مثل بقیه شب ها،برام شد صرفا یه بهونه که عده ای دور هم بشینن،میوه و آجیل بخورن و آخرش هم تفالی بزنن به حافظ.اگرچه همینم خوبه،همین چند لحظه با هم بودن،شاد بودن هم خودش باارزشه.خاطره ها که از جلو چشمام رد میشدن،یاد پارسال افتادم،که با وحید تنهایی توی خیابون راه میرفتیم،حرف میزدیم،اما چیزی کم بود.آره،همین شب یلدای پارسال بود که با وحید رفتیم کافه تهران شام خوردیم و روی کاغذ زیر رومیزی یادگاری نوشتیم.

یلدا که میاد،ینی اینکه پاییز داره خداحافظی میکنه،ینی اینکه رسما زمستون میاد،ینی اینکه زردی پاییز جای خودش رو به سفیدی زمستون میده،یه نوید خوب هم میده،اینکه....بهار نزدیک است!

در فال حافظ گرفتنتان به یاد ما هم باشید.یلدای همگی دوستان قشنگ



پ.ن1:هنوز با همه دردم امید درمان است// که آخری بود آخر شبان یلدا را [سعدی]

پ.ن2: تقویم ها اشتباهند،اینجا هر شب بی تو شب یلداست [اینو رو کاغذ توی کافه تهران نوشتیم!]

پ.ن3: هفته پیش نمایش "دوست کافکا" رو دیدم.نمایشی بسیار زیبا،بازی فوق العاده،متن عالی.به دوستانی که دسترسی دارن حتما پیشنهاد میکنم ببینن.

بعدا نوشت: شب یلدا رو تنهایی سر نکرده بودیم که امسال کردیم!

پیشنهاد آهنگ: آهنگ "با تو" از ابی


برچسب‌ها: ورق پاره, پیشنهاد آهنگ
[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 18:46 ] [ نیم رخ ] [ ]

میدانی؟! بارن که میبارد،قطراتش که دانه دانه به سقف میخورد،با روح و جان آدمی بازی میکند.اصلا انگار دست میکند در گنجه خاطرات و از میان آن همه خاطرات،آن خوبهایش را بیرون می آورد.باران که میبارد آدم دوست دارد کت و کلاهش را بردارد و یکه و تنها دل به خیابان بزند.یقه کت را باز کند،کلاه به سر و با دستان در جیب فرو کرده،بدون چتر برود.برود زیر باران خیس شود و با باران عشق بازی کند.چه معشوق خوبیست این باران!

میدانی؟! اصلا مهم نیست که چه کسی باشی و کجای این برهوت،هرکجا باشی باران با تو همان کاری میکند که باید.درگیرت میکند،خاطره هایت را زیر و رو میکند.اصلا،باران که بیاید همه عاشق هستند.حتی اگر عاشق هم نباشی،عاشقت میکند.

میدانی؟! باید رفت،باید از خیابان کارگر راه را به سمت فاطمی و از آن طرف به سمت پارک ساعی کج کرد.باید رفت زیر یکی از درختان،روی یکی از نیمکت ها نشست،یکه و تنها،نه نه،اما این بار باران هست.باید چشمانت را ببندی و به صدای باران گوش کنی،به خاطرات خوب فکر کنی،به همانهایی که دوستشان داری و دوست نداری از ذهنت پاک شوند.باید روی نیمکت نشست و آهنگ "باران" امید را زیر لب زمزمه کرد: باران میبارد امشب/دلم غم دارد امشب...آرام جان خسته/ره میسپارد امشب...قطره قطره،اشک چشمم/میچکد با نم نم باران به دامن....

میدانی؟! اصلا من از همان بچگی هم عاشق باران بودم.صبح که از خواب بیدار میشدم و میدیدم زمین خیس است و هوا ابری،انگار که هرچه خوشی در دنیا بود به من میدادند و کلی ناراحت میشدم از اینکه چرا باران آمده و من خواب بوده ام.تازه بعد از اینکه باران تمام میشد و ابرها میرفتند،ته دلم خالی میشد که ای وای،دوباره از فردا با خورشید چشم در چشم میشویم،روی دیدنش را نداشتم شاید.اما نمیدانم چرا هوای ابری و بارانی با ما اینچنین میکند.



پ.ن1: باران که می آید نمیدانم چرا آدم اول از همه یاد تنهاییش می افتد.من بی تقصیرم،به آسمان بگویید برف روانه کند جای باران خب!

پ.ن2: سر زد ز دل دوباره غم کودکانه ای / آهسته میتراود از این غم ترانه ای

         باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست / دارم هوای گریه خدایا بهانه ای

         باران!باران!دوباره باران!باران / باران!باران!ستاره باران!باران

         ای کاش تمام شعرها حرف تو بود / باران!باران!بهار!باران!باران    [قیصر امین پور]

پیشنهاد آهنگ : آهنگ "سپید و سیاه" از محمد اصفهانی با شعر سهراب سپهری


برچسب‌ها: ورق پاره, پیشنهاد آهنگ
[ پنجشنبه سی ام آبان 1392 ] [ 19:14 ] [ نیم رخ ] [ ]

اولين بازي هايي که از عزت الله انتظامي در ذهن من شکل گرفته است، برميگردد به بازيش در فيلم اجاره نشين ها و سريال هزاردستان.بچه بوديم آن زمان.بزرگتر که شديم و سنمان بالاتر رفت بازيش در فيلمهای گاو،هامون،خانه اي روي آب،حکم،چهل سالگي و... را ديدم. بازيگري "آقاي بازيگر" را هميشه دوست داشته ام. هميشه با طمانينه و پر از حس بازي ميکند.

روز چهارشنبه کانون فارغ التحصيلان دانشکده فني،مراسم بزرگداشت و تقدير از عزت الله انتظامي را برگزار کرد.در مراسم فيلم مستند :...و آسمان آبي" هم پخش شد.مستندي از زندگي آقاي بازيگر.فيلم به شدت زيبا،تاثيرگذار و جالب بود.فيلمی به شدت نوستالژيک،پر از عکس ها، فيلمها و صداهاي قديمي. درفيلم، عزت الله انتظامي از زندگي اش گفت،از اولين روزي که با ترس و لرز در کودکي روي صحنه ظاهر شده و صحنه شده تمام زندگي اش.از سنگلج، از اجراي نمايش کرگدن در تالار فردوسي دانشگاه تهران در سال 50 به کارگرداني مرحوم حميد سمندريان.در فيلم آقاي بازيگر و مرحوم حميد سمندريان به تالار فردوسي ميروند،محل اجراي نمايش،بعد از سي و اندي سال.نقل خاطره از زبان عزت الله انتظامي بسيار دوست داشتني است.از روزي ميگويد که پس از سالها بازي،از دانشگاه درخواست ادامه تحصيل ميکند چرا که به قول خودش هنوز بازيگري بلد نبوده است و پس از اصرار فراوان دانشجو ميشود،بدون کنکور.حميد سمندريان از روزي ميگويد که عزت الله انتظامي سر کلاسش حاضر ميشود او اينچنين خطابش ميکند:"عزت تويي؟از جلسه ديگه نمياي سر کلاس من!".از جلسه امتحان درس بهرام بیضایی، از فيلم گاو ميگويد و غلامحسين ساعدي.از روز عاشقي اش ميگويد.عزت ميگفت عاشق مو بوده است،حکايت عاشقي اش هم به همين مو گره خورده است.

فيلم ديالوگ محور نيست اما بخشي از فيلم در اتاقي است که عزت و خرس بزرگ مشکي اش تنها روبروي هم نشسته اند و عزت به ساتو،همان خرسش به آهستگي ميگويد "همه رفتن،من موندم و تو"! اين ديالوگش جالب بود.تنهايي!آخر همه اتفاقات در نهايت به همين ختم ميشه،تنهايي!

از آقاي بازيگر تقدیر میشود،آقای بازیگر حالا دیگر دستانش میلرزد،صدایش میلرزد،روزگار رمقی برایش باقی نگذاشته است،چین و چروک روی صورت و موی سفیدش حکایت از یک عمر تجربه دارد اما،همچنان متواضع است و فروتن. مرور زندگی بزرگان بسیار آموزنده است،بالاخص برای افراد تازه به دوران رسیده!


پ.ن1: اولین باران پاییزی دیشب آمد،آرام و بی هیاهو.میگوید "باران که میبارد تو می آیی"،بیچاره نمیداند که بسیار باران آمده است و تو هنوز نیامده ای،بگذار دل خوش کند به همین جمله!

پ.ن2: اگر کسی مرا خواست،بگویید رفته باران را تماشا کند و اگر اصرار کرد،بگویید برای دیدن طوفان رفته است! و اگر باز هم سماجت کرد،بگویید: رفته است که دیگر بازنگردد.....[مرحوم بیژن جلالی]

پ.ن3: این پست را میخواستم همان چهارشنبه بگذارم اما مشکل از جناب بلاگفا بود.دفعه قبل هم پیشنهاد گل گرفتن در همینجای مذکور را داده بودم به مسئولان محترمش،اما دریغ از رسیدگی!

پیشنهاد آهنگ: این دفعه را شما پیشنهاد کنید!با تشکر


برچسب‌ها: ورق پاره
[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 10:22 ] [ نیم رخ ] [ ]
پاییزی دیگر از راه رسید.پاییز را دوست دارم.نه برای هوایش،که دیگر تابستانی نیست و هنوز بویی از زمستان نبرده،نه برای حال و هوای درس و مدرسه و دانشگاه،اگرچه همیشه حس بوی مدرسه در ماه مهر و شنیدن شعر "باز آمد بوی ماه مدرسه" را دوست داشته ام.پاییز را دوست دارم،نه برای رنگ نارنجی درختان.نه برای روز دانش آموز و روز دانشجویش.پاییز را برای خزانش دوست دارم،برای برگ ریزانش،برای برگهایی که دانه دانه از درخت جدا میشوند و هرکدام به سویی میروند،تنهای تنها.پاییز را برای خود پاییز دوست دارم،برای عاشقانه هایی که تنهاست،برای همان بهاری که گردش روزگار خسته و پیرش کرده است.برای همان "بهاری که عاشق شده است"![اشاره به شعر "عاشق نشدی وگرنه میفهمیدی//پاییز بهاریست که عاشق شده است" از میلاد عرفان پور]

دوباره بیستم مهر دیگری آمد و من به مناسبت روز بزرگداشت حافظ،غزلی را به عنوان ادای احترام میگذارم...ولی امروز را باید در حافظیه سر کرد.در همان آرامگاه هشت ضلعی،در همان طاق های اطراف،همان تکه ای از بهشت که در دو پست قبل شرح آن رفت.



دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست،که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آنکه پر نقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد


پ.ن1: لبخند تو چون زورقی طلایی،که بر دریای نیلی گذر میکند،از پیش چشمان خیره من گذشت و من به یکباره زیبایی تو و تنهایی خود را یافتم [بیژن جلالی]
پ.ن2: از پست قبل حدود یک ماه میگذرد،توی این یه ماه هم فیلم "هیس..دخترها فریاد نمیزنند" را دیدم هم تئاتر "سیندرلا". در مورد فیلم "هیس...." میخواستم مطلب مفصلی بذارم و در موردش حرف بزنم...ولی نشد دیگه.سیندرلا تئاتر بدی نبود ولی به دل من ننشست.

پیشنهاد آهنگ: آهنگ "گفتمش بیا" از گروه کامکارها

برچسب‌ها: شعر, پیشنهاد آهنگ
[ شنبه بیستم مهر 1392 ] [ 21:51 ] [ نیم رخ ] [ ]

محمود دولت آبادی اگر بهترین نویسنده ایرانی نباشد،بی شک یکی از بهترین هاست.با قلمی بسیار شیوا و گیرا،توصیفاتی دقیق و داستان پردازی و شخصیت سازی بی نظیر.داستان جای خالی سلوچ را هفته پیش خواندم.کتاب زیبایی بود.بارها دلم برای مرگان بیچاره سوخت،برای تنهایی اش،برای نگاه های بد کربلایی دوشنبه و سردار.در صحنه گلاویز شدن شتر مست با عباس،احساس میکردم آنجا هستم،در ته چاه و در پای میز قمار نیز.

دو قطعه از کتاب:

بی کار سفره نیست و بی سفره،عشق.بی عشق سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست،خنده و شوخی نیست.زبان و دل کهنه می شود،تناس بر لب ها می بندد،روح در چهره و نگاه در چشم ها می خشکد،دست ها در بیکاری فرسوده می شوند و بیل و منگال و دستکاله و علفتراش در پس کندوی خالی،زیر لایه ضخیمی از غبار پنهان می کند.دیگر چه؟خر که مرده باشد،زمستان سرد و خشک که تن را زیر تن سیاه و سرد خود بفشارد و اندوه که از جاگاه جان لبریز شده باشد...دیگر کجا جایی برای بند و پیوند می ماند؟کجا جایی برای دل و زبان؟


عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن،عاشق بودن بدهد؟گاه عشق گم است،اما هست،هست،چون نیست.عشق مگر چیست؟آن چه که پیداست؟نه،عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست.معرفت است.عشق از آنرو هست،که نیست.پیدا نیست و حس میشود.میشوراند.منقلب میکند.به رقص و شلنگ اندازی وامیدارد.میگریاند.می چزاند.می کوباند و می دواند دیوانه به صحرا!

گاه آدم،خود آدم،عشق است.بودنش عشق است.رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.در تو عشق می جوشد،بی آنکه ردش را بشناسی.بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده،روییده.شاید نخواهی هم.شاید هم بخواهی و ندانی.نتوانی که بدانی.عشق گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده تو (مرگان) که دیواری را سفید میکند.عشق،خود مرگان است.پیدا و ناپیداست عشق.گاه تو را به شوق می جنباند و گاه به درد در چاهیت فرو  می کشد.حالا،سلوچ کجاست؟این چاهیست که تو در آن فروکشیده میشوی.چاهی که مرگان در آن فروکشیده میشود.سلوچ کجاست؟



عکس از وبلاگ باشگاه مشت زنی

پ.ن1: این کتاب جای خالی سلوچ رو من به غیر از خودم به سه نفر دیگه هدیه دادم.الان راضیم از انتخابم.الان هم باید "کلیدر" رو بخونم،هم "روزگار سپری مردم سالخورده".به شما هم پیشنهاد میکنم البته!
پ.ن2: آنکه رفتنیست،به هیچ قیمتی نمیماند،نمی توانی به چهارمیخش بکشی.بگذار برود،اصرار نکن.پیش از آنکه غرورت را به باد بدهی،از فکرت بیرونش بینداز و در حد کافری انکارش کن. [عباس معروفی]

پیشنهاد آهنگ: آهنگ دل دیوانه از ویگن

برچسب‌ها: قطعه ای از کتاب, پیشنهاد آهنگ
[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 22:29 ] [ نیم رخ ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

قدیما که بچه بودیم میگفتن مدرسه خونه دوم بچه هاست:)).حالا اینجا خونه دوم منه،حرفایی رو اینجا میزنم که به کسی نمیتونم بگم...

همه گویند که تو عاشق اویی//گرچه دانم همه کس عاشق اویند//لیک میترسم یارب،نکند راست بگویند [اخوان ثالث]