X
تبلیغات
ورق پاره های یک اردی بهشتی

ورق پاره های یک اردی بهشتی
 
گوش کن!میشنوی؟!بیشتر دقت کنی حتما میشنوی!صدای پای بهار است که می آید.عطر بهار است که در کوچه پیچیده .بوی بهار نارنج است که دوباره غوغا بر پا کرده است.میشنوی؟!بیشتر اگر دقت کنی صدای پای زمستان را هم میشنوی که کوله بار سرما و پر از برف خود را بر دوش دارد و میرود.

زمان چه زود میگذرد.این را از آخرین پست وبلاگ میگویم که شروع زمستان بود،و الان که پایان زمستان است.از پست قبل از عید پارسال میگویم!که چه دلتنگ بودم و خسته!از بهارهای قبل میگویم،از یاد بعضی نفرات که بودند و دیگر نیستند!

پادشاه فصلها اگر پاییزست،بی شک بهار عروس فصلهاست.فصلی که همه چیز بیدارست و زندگی جاریست در آن.فصلی که دوست دارمش.فصلی که باید عاشق شد،فصلی که باید عاشق بود.

میدانی؟!سال که نو میشود،توپ که در میکنند،ماهی قرمز بیچاره تنگ بلور که از قفس تنگ و تنهایی اش دلش گرفت،اولین عیدی هایت را که گرفتی،لباسهای نو ات را که بر تن کردی،انگار دیگر همه چیز تمام شده است.همان یک لحظه خوب است و تمام انتظار قبلش برای سال نو.بعدش دیگر همه اش ترس است و دلهره!ترس و دلهره از شب چهاردهم فروردین! اصلا مهم نیست که چند ساله باشی، پایان تعطیلات دل همه را تنگ میکند.




پ.ن1:
در این سه ماه اتفاقهای بسیاری افتاد،اما چند اتفاق فرهنگی آن نمایشهای "کولینچیکف" از نیل سایمون و دیگری "در انتظار گودو" از ساموئل بکت بود در عالم تئاتر و نمایش و دیگری فیلم های "چ"،"عصبانی نیستم" و "خط ویژه" در جشنواره فیلم فجر!

پ.ن2:
در این روزهای آخر اسفند،وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را به احترام بنفشه ها از سر بر می دارد،تو نیز خاکسترهای تلخ این زمستان را از آستین بتکان و چشم های غبار گرفته اش را،با روزنامه های بد خبر دیروز برق بینداز.تا تعبیر خواب های اردی بهشتی ات راه زیادی نمانده است. [عباس صفاری ]

پ.ن3:
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز!

پ.ن4: سال نو همگی دوستان مبارک.امیدوارم سال خوبی داشته باشین،پر از شادی،پر از نشاط،پر از عشق!

پیشنهاد آهنگ: موسیقی متن فیلم "سربازهای جمعه" - پیمان یزدانیان


برچسب‌ها: ورق پاره, پیشنهاد آهنگ
[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 20:45 ] [ نیم رخ ] [ ]
دیشب قبل از خواب،قبل از اینکه فکر و خیال همیشگی دست از سرم برداره و بذاره چند ساعتی فارغ از قیل و قال دنیا،سر بر بالین بذارم،به شب یلدا فکر میکردم.کل خاطره هایی که از شب یلدا توی ذهنم بود اگرچه کم مرورشون کردم.نیاکان ما آدمای فوق العاده ای بودن،آدمای فوق العاده شاد،اینو میشه از تعداد روزهایی که در طول سال مناسبت خاص داره فهمید،از همین که برای یک دقیقه بیشتر با هم بودن،بیشتر کنار هم بودن رو جشن میگرفتن،شادی میکردن.تا قبل از اینکه زندگی خوابگاهی رو تجربه کنم،یلدا خلاصه میشد توی یه جمع کوچیک چهار نفره که کنار بخاری انار دون کنیم بخوریم و بیشتر از شبای دیگه بیدار باشیم.زندگی خوابگاهی ما رو همچون جغدی بار آورد که همیشه تا پاسی از شب بیداریم و تا پاسی از روز خواب.پس دیگه معنای طولانی تر بودن یلدا رو هیچوقت درک نکردم و برام شد شبی مثل بقیه شب ها،برام شد صرفا یه بهونه که عده ای دور هم بشینن،میوه و آجیل بخورن و آخرش هم تفالی بزنن به حافظ.اگرچه همینم خوبه،همین چند لحظه با هم بودن،شاد بودن هم خودش باارزشه.خاطره ها که از جلو چشمام رد میشدن،یاد پارسال افتادم،که با وحید تنهایی توی خیابون راه میرفتیم،حرف میزدیم،اما چیزی کم بود.آره،همین شب یلدای پارسال بود که با وحید رفتیم کافه تهران شام خوردیم و روی کاغذ زیر رومیزی یادگاری نوشتیم.

یلدا که میاد،ینی اینکه پاییز داره خداحافظی میکنه،ینی اینکه رسما زمستون میاد،ینی اینکه زردی پاییز جای خودش رو به سفیدی زمستون میده،یه نوید خوب هم میده،اینکه....بهار نزدیک است!

در فال حافظ گرفتنتان به یاد ما هم باشید.یلدای همگی دوستان قشنگ



پ.ن1:هنوز با همه دردم امید درمان است// که آخری بود آخر شبان یلدا را [سعدی]

پ.ن2: تقویم ها اشتباهند،اینجا هر شب بی تو شب یلداست [اینو رو کاغذ توی کافه تهران نوشتیم!]

پ.ن3: هفته پیش نمایش "دوست کافکا" رو دیدم.نمایشی بسیار زیبا،بازی فوق العاده،متن عالی.به دوستانی که دسترسی دارن حتما پیشنهاد میکنم ببینن.

بعدا نوشت: شب یلدا رو تنهایی سر نکرده بودیم که امسال کردیم!

پیشنهاد آهنگ: آهنگ "با تو" از ابی


برچسب‌ها: ورق پاره, پیشنهاد آهنگ
[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 18:46 ] [ نیم رخ ] [ ]

میدانی؟! بارن که میبارد،قطراتش که دانه دانه به سقف میخورد،با روح و جان آدمی بازی میکند.اصلا انگار دست میکند در گنجه خاطرات و از میان آن همه خاطرات،آن خوبهایش را بیرون می آورد.باران که میبارد آدم دوست دارد کت و کلاهش را بردارد و یکه و تنها دل به خیابان بزند.یقه کت را باز کند،کلاه به سر و با دستان در جیب فرو کرده،بدون چتر برود.برود زیر باران خیس شود و با باران عشق بازی کند.چه معشوق خوبیست این باران!

میدانی؟! اصلا مهم نیست که چه کسی باشی و کجای این برهوت،هرکجا باشی باران با تو همان کاری میکند که باید.درگیرت میکند،خاطره هایت را زیر و رو میکند.اصلا،باران که بیاید همه عاشق هستند.حتی اگر عاشق هم نباشی،عاشقت میکند.

میدانی؟! باید رفت،باید از خیابان کارگر راه را به سمت فاطمی و از آن طرف به سمت پارک ساعی کج کرد.باید رفت زیر یکی از درختان،روی یکی از نیمکت ها نشست،یکه و تنها،نه نه،اما این بار باران هست.باید چشمانت را ببندی و به صدای باران گوش کنی،به خاطرات خوب فکر کنی،به همانهایی که دوستشان داری و دوست نداری از ذهنت پاک شوند.باید روی نیمکت نشست و آهنگ "باران" امید را زیر لب زمزمه کرد: باران میبارد امشب/دلم غم دارد امشب...آرام جان خسته/ره میسپارد امشب...قطره قطره،اشک چشمم/میچکد با نم نم باران به دامن....

میدانی؟! اصلا من از همان بچگی هم عاشق باران بودم.صبح که از خواب بیدار میشدم و میدیدم زمین خیس است و هوا ابری،انگار که هرچه خوشی در دنیا بود به من میدادند و کلی ناراحت میشدم از اینکه چرا باران آمده و من خواب بوده ام.تازه بعد از اینکه باران تمام میشد و ابرها میرفتند،ته دلم خالی میشد که ای وای،دوباره از فردا با خورشید چشم در چشم میشویم،روی دیدنش را نداشتم شاید.اما نمیدانم چرا هوای ابری و بارانی با ما اینچنین میکند.



پ.ن1: باران که می آید نمیدانم چرا آدم اول از همه یاد تنهاییش می افتد.من بی تقصیرم،به آسمان بگویید برف روانه کند جای باران خب!

پ.ن2: سر زد ز دل دوباره غم کودکانه ای / آهسته میتراود از این غم ترانه ای

         باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست / دارم هوای گریه خدایا بهانه ای

         باران!باران!دوباره باران!باران / باران!باران!ستاره باران!باران

         ای کاش تمام شعرها حرف تو بود / باران!باران!بهار!باران!باران    [قیصر امین پور]

پیشنهاد آهنگ : آهنگ "سپید و سیاه" از محمد اصفهانی با شعر سهراب سپهری


برچسب‌ها: ورق پاره, پیشنهاد آهنگ
[ پنجشنبه سی ام آبان 1392 ] [ 19:14 ] [ نیم رخ ] [ ]

اولين بازي هايي که از عزت الله انتظامي در ذهن من شکل گرفته است، برميگردد به بازيش در فيلم اجاره نشين ها و سريال هزاردستان.بچه بوديم آن زمان.بزرگتر که شديم و سنمان بالاتر رفت بازيش در فيلمهای گاو،هامون،خانه اي روي آب،حکم،چهل سالگي و... را ديدم. بازيگري "آقاي بازيگر" را هميشه دوست داشته ام. هميشه با طمانينه و پر از حس بازي ميکند.

روز چهارشنبه کانون فارغ التحصيلان دانشکده فني،مراسم بزرگداشت و تقدير از عزت الله انتظامي را برگزار کرد.در مراسم فيلم مستند :...و آسمان آبي" هم پخش شد.مستندي از زندگي آقاي بازيگر.فيلم به شدت زيبا،تاثيرگذار و جالب بود.فيلمی به شدت نوستالژيک،پر از عکس ها، فيلمها و صداهاي قديمي. درفيلم، عزت الله انتظامي از زندگي اش گفت،از اولين روزي که با ترس و لرز در کودکي روي صحنه ظاهر شده و صحنه شده تمام زندگي اش.از سنگلج، از اجراي نمايش کرگدن در تالار فردوسي دانشگاه تهران در سال 50 به کارگرداني مرحوم حميد سمندريان.در فيلم آقاي بازيگر و مرحوم حميد سمندريان به تالار فردوسي ميروند،محل اجراي نمايش،بعد از سي و اندي سال.نقل خاطره از زبان عزت الله انتظامي بسيار دوست داشتني است.از روزي ميگويد که پس از سالها بازي،از دانشگاه درخواست ادامه تحصيل ميکند چرا که به قول خودش هنوز بازيگري بلد نبوده است و پس از اصرار فراوان دانشجو ميشود،بدون کنکور.حميد سمندريان از روزي ميگويد که عزت الله انتظامي سر کلاسش حاضر ميشود او اينچنين خطابش ميکند:"عزت تويي؟از جلسه ديگه نمياي سر کلاس من!".از جلسه امتحان درس بهرام بیضایی، از فيلم گاو ميگويد و غلامحسين ساعدي.از روز عاشقي اش ميگويد.عزت ميگفت عاشق مو بوده است،حکايت عاشقي اش هم به همين مو گره خورده است.

فيلم ديالوگ محور نيست اما بخشي از فيلم در اتاقي است که عزت و خرس بزرگ مشکي اش تنها روبروي هم نشسته اند و عزت به ساتو،همان خرسش به آهستگي ميگويد "همه رفتن،من موندم و تو"! اين ديالوگش جالب بود.تنهايي!آخر همه اتفاقات در نهايت به همين ختم ميشه،تنهايي!

از آقاي بازيگر تقدیر میشود،آقای بازیگر حالا دیگر دستانش میلرزد،صدایش میلرزد،روزگار رمقی برایش باقی نگذاشته است،چین و چروک روی صورت و موی سفیدش حکایت از یک عمر تجربه دارد اما،همچنان متواضع است و فروتن. مرور زندگی بزرگان بسیار آموزنده است،بالاخص برای افراد تازه به دوران رسیده!


پ.ن1: اولین باران پاییزی دیشب آمد،آرام و بی هیاهو.میگوید "باران که میبارد تو می آیی"،بیچاره نمیداند که بسیار باران آمده است و تو هنوز نیامده ای،بگذار دل خوش کند به همین جمله!

پ.ن2: اگر کسی مرا خواست،بگویید رفته باران را تماشا کند و اگر اصرار کرد،بگویید برای دیدن طوفان رفته است! و اگر باز هم سماجت کرد،بگویید: رفته است که دیگر بازنگردد.....[مرحوم بیژن جلالی]

پ.ن3: این پست را میخواستم همان چهارشنبه بگذارم اما مشکل از جناب بلاگفا بود.دفعه قبل هم پیشنهاد گل گرفتن در همینجای مذکور را داده بودم به مسئولان محترمش،اما دریغ از رسیدگی!

پیشنهاد آهنگ: این دفعه را شما پیشنهاد کنید!با تشکر


برچسب‌ها: ورق پاره
[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 10:22 ] [ نیم رخ ] [ ]
پاییزی دیگر از راه رسید.پاییز را دوست دارم.نه برای هوایش،که دیگر تابستانی نیست و هنوز بویی از زمستان نبرده،نه برای حال و هوای درس و مدرسه و دانشگاه،اگرچه همیشه حس بوی مدرسه در ماه مهر و شنیدن شعر "باز آمد بوی ماه مدرسه" را دوست داشته ام.پاییز را دوست دارم،نه برای رنگ نارنجی درختان.نه برای روز دانش آموز و روز دانشجویش.پاییز را برای خزانش دوست دارم،برای برگ ریزانش،برای برگهایی که دانه دانه از درخت جدا میشوند و هرکدام به سویی میروند،تنهای تنها.پاییز را برای خود پاییز دوست دارم،برای عاشقانه هایی که تنهاست،برای همان بهاری که گردش روزگار خسته و پیرش کرده است.برای همان "بهاری که عاشق شده است"![اشاره به شعر "عاشق نشدی وگرنه میفهمیدی//پاییز بهاریست که عاشق شده است" از میلاد عرفان پور]

دوباره بیستم مهر دیگری آمد و من به مناسبت روز بزرگداشت حافظ،غزلی را به عنوان ادای احترام میگذارم...ولی امروز را باید در حافظیه سر کرد.در همان آرامگاه هشت ضلعی،در همان طاق های اطراف،همان تکه ای از بهشت که در دو پست قبل شرح آن رفت.



دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست،که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آنکه پر نقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد


پ.ن1: لبخند تو چون زورقی طلایی،که بر دریای نیلی گذر میکند،از پیش چشمان خیره من گذشت و من به یکباره زیبایی تو و تنهایی خود را یافتم [بیژن جلالی]
پ.ن2: از پست قبل حدود یک ماه میگذرد،توی این یه ماه هم فیلم "هیس..دخترها فریاد نمیزنند" را دیدم هم تئاتر "سیندرلا". در مورد فیلم "هیس...." میخواستم مطلب مفصلی بذارم و در موردش حرف بزنم...ولی نشد دیگه.سیندرلا تئاتر بدی نبود ولی به دل من ننشست.

پیشنهاد آهنگ: آهنگ "گفتمش بیا" از گروه کامکارها

برچسب‌ها: شعر, پیشنهاد آهنگ
[ شنبه بیستم مهر 1392 ] [ 21:51 ] [ نیم رخ ] [ ]

محمود دولت آبادی اگر بهترین نویسنده ایرانی نباشد،بی شک یکی از بهترین هاست.با قلمی بسیار شیوا و گیرا،توصیفاتی دقیق و داستان پردازی و شخصیت سازی بی نظیر.داستان جای خالی سلوچ را هفته پیش خواندم.کتاب زیبایی بود.بارها دلم برای مرگان بیچاره سوخت،برای تنهایی اش،برای نگاه های بد کربلایی دوشنبه و سردار.در صحنه گلاویز شدن شتر مست با عباس،احساس میکردم آنجا هستم،در ته چاه و در پای میز قمار نیز.

دو قطعه از کتاب:

بی کار سفره نیست و بی سفره،عشق.بی عشق سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست،خنده و شوخی نیست.زبان و دل کهنه می شود،تناس بر لب ها می بندد،روح در چهره و نگاه در چشم ها می خشکد،دست ها در بیکاری فرسوده می شوند و بیل و منگال و دستکاله و علفتراش در پس کندوی خالی،زیر لایه ضخیمی از غبار پنهان می کند.دیگر چه؟خر که مرده باشد،زمستان سرد و خشک که تن را زیر تن سیاه و سرد خود بفشارد و اندوه که از جاگاه جان لبریز شده باشد...دیگر کجا جایی برای بند و پیوند می ماند؟کجا جایی برای دل و زبان؟


عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن،عاشق بودن بدهد؟گاه عشق گم است،اما هست،هست،چون نیست.عشق مگر چیست؟آن چه که پیداست؟نه،عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست.معرفت است.عشق از آنرو هست،که نیست.پیدا نیست و حس میشود.میشوراند.منقلب میکند.به رقص و شلنگ اندازی وامیدارد.میگریاند.می چزاند.می کوباند و می دواند دیوانه به صحرا!

گاه آدم،خود آدم،عشق است.بودنش عشق است.رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.در تو عشق می جوشد،بی آنکه ردش را بشناسی.بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده،روییده.شاید نخواهی هم.شاید هم بخواهی و ندانی.نتوانی که بدانی.عشق گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده تو (مرگان) که دیواری را سفید میکند.عشق،خود مرگان است.پیدا و ناپیداست عشق.گاه تو را به شوق می جنباند و گاه به درد در چاهیت فرو  می کشد.حالا،سلوچ کجاست؟این چاهیست که تو در آن فروکشیده میشوی.چاهی که مرگان در آن فروکشیده میشود.سلوچ کجاست؟



عکس از وبلاگ باشگاه مشت زنی

پ.ن1: این کتاب جای خالی سلوچ رو من به غیر از خودم به سه نفر دیگه هدیه دادم.الان راضیم از انتخابم.الان هم باید "کلیدر" رو بخونم،هم "روزگار سپری مردم سالخورده".به شما هم پیشنهاد میکنم البته!
پ.ن2: آنکه رفتنیست،به هیچ قیمتی نمیماند،نمی توانی به چهارمیخش بکشی.بگذار برود،اصرار نکن.پیش از آنکه غرورت را به باد بدهی،از فکرت بیرونش بینداز و در حد کافری انکارش کن. [عباس معروفی]

پیشنهاد آهنگ: آهنگ دل دیوانه از ویگن

برچسب‌ها: قطعه ای از کتاب, پیشنهاد آهنگ
[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 22:29 ] [ نیم رخ ] [ ]

از فلکه اطلسی که آروم آروم قدم میزنی،میرسی به چهارراه حافظیه،از اون به بعد خیابون سنگ فرشه و ماشین رد نمیشه.از همون اول معلومه که داری به یه جای خاص نزدیک میشی،آرامشش از همون اول مشخصه.به ورودی پله ها که پامیذاری بری بالا،تک تک پله ها،تک تک قدم ها یه حال و هوای دیگه داره،یه فضای دیگه.آخه اینجا با بقیه جاها فرق داره،تکه ای از بهشته شاید،زیارتگه رندان جهان است اینجا.حافظیه!

نخل،سرو،کاج های بلند،گل های رز سفید و قرمز اطراف آرامگاه خودنمایی میکنه،عده ای شعر میخونن و عده ای مشغول عکس گرفتن با ژست های مختلف،فیس بوکی شاید!جفت های مسخره دست توی دست هم هی میرن و میان.دو نفر،یه خانم و آقا،پای آرامگاه نشستن و میخوان فال بگیرن.منم نیت میکنم.بعد از فاتحه دیوان رو باز میکنه و آهسته زیر لب میخونه،بهش میگم "میشه بلند بخونی؟" لبخندی میزنه و بلند شروع میکنه به خوندن.خوندنش که تموم میشه یه گشتی میزنم و میرم یه گوشه میشینم،زیر یکی از طاق های اطراف،زیر سایه،روبروی آرامگاه.از بلندگوهای اطراف صدای استاد شجریان میاد،آلبوم شب سکوت کویر.چه فضاییه،همه چیز مهیاست ظاهرا.واقعا یه جای دیگست اینجا،واقعا قطعه ای از بهشت.با روح آدم بازی میکنه.میشه ساعت ها اینجا بشینی و بنویسی و شعر بخونی و شعر بشنوی و خیره و مبهوت اطراف رو نگاه کنی.میشه تمام غم و غصه دنیا رو،کوله بار اندوه رو برای ساعتی از شانه ها پایین بذاری و لذت ببری.

اون بغل،یه آقایی داره واسه یه زن و مرد توریست فال میگیره و تفسیر هم میکنه،یه خانم هم داره ترجمه میکنه،ظاهرا فالشون "ترسم که اشک در غم ما پرده در شود" بوده و مفسر محترم از عمق مفاهیم نهفته در شعر به این نکته بسیار ظریف پی برده که خانم صاحب فال بچه اولش دختر میشه،بچه دومش هم پسر! مترجم که ترجمه میکنه خانم با حالت تعجب میخنده،منم زیر لب میخندم و راهم و کج میکنم و میرم سمت خروجی.میام بیرون و میرم به سمت چهارراه.از حافظه همچنان صدای آواز استاد شجریان میاد.

سه بیت اول فال امروز:

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت؟!

بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت؟!


یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم

افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت


بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار

حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت




پ.ن1: آتش بگیر تا که ببینی چه میکشم // احساس سوختن به تماشا نمیشود [عباس خیرآبادی]
پ.ن2: بعد از این همه رفتن و اومدن،چند روز پیش یهو دلم خواست برم حافظیه،که رفتیم دیگه :)

پیشنهاد آهنگ: تصنیف "شیدایی" از استاد شجریان از آلبوم آستان جانان،با شعری از حافظ و آهنگسازی مرحوم پرویز مشکاتیان

** عنوان مطلب برگرفته از بیتی از حافظ "بر سر تربت ما گر گذری همت خواه // که زیارتگه رندان جهان خواهد بود"


برچسب‌ها: ورق پاره, شعر, پیشنهاد آهنگ
[ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 ] [ 11:0 ] [ نیم رخ ] [ ]
مکتب رئاليسم در اواسط قرن نوزدهم،بعد از مکتب رمانتيسم و ابتدا نه در ادبیات،که در نقاشی به وجود آمد.نويسندگان و شاعران رمانتيک،جهان و زندگي را آنطور که دوست داشتند نشان ميدادند و برگرفته از تخيل و توهم و به گونه اي کاملا ايده آليستي،حال آنکه رئاليست ها واقعيت ها را تشريح ميکردند و به جزئيات توجه بيشتري داشتند.رئاليست ها اغلب برون گرا و رمانتيک ها اغلب درون گرا بودند.در واقع پديد آمدن مکتب رئاليسم،حرکتي عليه مکتب "هنر براي هنر" يا پارناس بود.جالب است که در رمانتيسم،شعر و در رئاليسم بيشتر نثر مورد توجه بوده است و رمان.بعدتر رئاليسم به شاخه هاي ديگري تقسيم شد مخصوصا در ادبيات روسيه،به شاخه هاي نظير  "رئاليسم انتقادي" که اغلب قهرمان داستان به وضع موجود جامعه انتقاد دارد و سعي ميکند شرايط را بهتر کند،"رئاليسم سوسياليستي" که در زمان استالين به ابتکار ماکسيم گورکي به وجود آمد و هدف بيان ستم سرمايه داران (بورژوا) و فضيلت طبقه کارگر (پرولتاريا) بود.اخيرا در ادبيات مدرن و مخصوصا ادبيات آمريکاي لاتين گونه اي تحت عنوان "رئاليسم جادويي" به وجود آمده است که واقعیت را با ماورالطبیعه و اساطیر ترکیب میکنند.رئاليسم را با نام بالزاک،غول رئاليسم،خالق "کمدي انساني" و "بابا گوريو" ،گوستاو فلوبر خالق "مادام بوواري" و استاندال خالق "سرخ و سياه" در ادبيات فرانسه و ماکسيم گورکي، داستايوفسکي و لئوتولستوي در ادبيات روسيه و صادق هدايت،بزرگ علوي و جلال آل احمد در ادبيات ايران ميشناسيم.

هدف از بيان اين مقدمه در مورد مکتب رئاليسم،کتاب "مدار صفر درجه" بود.هفته پيش رمان سه جلدي مدار صفر درجه از احمد محمود،نويسنده اي که آثارش نمونه اي از رئاليسم اجتماعي،انتقادي هست را تمام کردم.رمان در دهه پنجاه در اهواز روايت ميشود،رماني پر از توصيف،پر از جزئيات،با جزئياتي اينقدر دقيق که لهجه مردم جنوب و فضاي زندگي آنها به وضوح از لابه لاي کلمات مشخص است.

رمان از رود کارون شروع ميشود،جايي که بابو برادر باران،شخصيت اصلي داستان،همراه با باران در کارون،سوار بر قايق مورد هجوم کوسه قرار ميگيرند و بابو طعمه کوسه ميشود.کليت رمان درباره انقلاب است،انقلاب 57.حمله کوسه ميتواند نماد و سمبولي از حکومت باشد،همانطور که حوض پر از ماهي خانه باران،با ماهي هاي قرمز و ماهي لجن خوار (بوش لمبو) ميتواند نماد جامعه جوان مبارز باشد.پدر باران،سال ها قبل به خاطر اعتراض و مبارزه با حکومت کشته شده است و بي بي،مادربزرگ باران،مرگ فرزندش را هنوز باور نکرده است و چشم انتظار پسرش است.عمو نوذر،شوهر خواهر باران از مبارزان کودتاي 28 مرداد سال 32 بوده است و پر از ادعا،شخصيتي همه چيزدان و فرصت طلب که نماد بسياري از افراد است.با اين تفاسير،خانواده باران خانواده اي سياسي بوده است و مائده،معشوقه باران هم،همراه با منيجه،خواهر مائده و نامدار همسر منيجه مبارز سياسي هستند.که در نهايت،در آخر داستان منيجه و نامدار در حمله به پاسگاه،کشته ميشوند.
در داستان شخصيت هاي مختلفي وجود دارند که احمد محمود تقريبا آدم هاي مختلف با عقيده هاي مختلف را در کنار هم جمع کرده است.عطار،شخصيت مذهبي مبارز،مهراب شخصيت روشنفکر مخالف با اينگونه مبارزه،سيف پور،معلمي که مبارزه ميکند و يارولي که آرايشگاه دارد و روز به روز وضعيتش بهتر ميشود و همه ميدانند که ساواکي است و مواد قاچاق ميکند.در انتهاي داستان،باران و مائده فرزند منيجه و نامدار را در آغوش ميکشند.پسري با نام پيروز را.در حقيقت اين پيروز نشاني از پيروزي انقلاب است که فرزند دو مبارز کشته شده است،منيجه و نامدار.
مدار صفر درجه اگرچه رماني با محوريت انقلاب است،اما به وضوح درگير ماجراي انقلاب،خشونت ها،کشت و کشتارها نيست،برخلاف رمان "رازهاي سرزمين من" از رضا براهني که مبارزات مسلحانه قبل از انقلاب،راهپيمايي ها و.... را به خوبي توصيف کرده است.در واقع مدار صفر درجه داستان يک خانواده است که در حاشيه زندگي آنها،انقلاب نيز در جريان است،سينما رکس به آتش کشيده ميشود،به دانشگاه جندي شاپور حمله ميشود و...

در تعريف مدار ،منظور از مدار صفر درجه همان خط استواست،اما احمد محمود در مصاحبه با ليلي گلستان در کتاب "حکايت حال" منظورش را از عنوان "مدار صفر درجه" چنين بيان ميکند:
« طول جغرافيايي قطبين مدار صفر درجه است. تقاطع نصف النهار و مدار که همان طول جغرافيايي باشد، در قطب صفر درجه است. به اعتبار طول مدار،وقتي مي گوييم مدار صفر درجه مراد،قطب شمال يا جنوب است، يعني نقطه اي که مدام دور خودش مي گردد و سرد است و تار و يخ زده ...»

در مورد رمان چند نکته هست که به نظرم بايد به عنوان نقاط ضعف رمان به آن توجه کرد.اول اينکه خواننده تا اواسط داستان متوجه نميشود که اين روايات در چه برهه اي از زمان،از تاريخ انقلاب در جريان است،حتي از اتفاقاتي که در واقعيت هم افتاده است نميتوان به اين نکته پي برد.مورد ديگر اينکه رمان طولانيست،و در واقع اين طولاني بودن ناشي از جزئيات و توصيفات دقيق است که در بعضي موارد شايد نياز به اين همه دقت در روايت نبود.

جداي از رمان مدار صفر درجه،اولين بار با اسم مدار صفر درجه،با سريالي با همين عنوان آشنا شدم به کارگرداني حسن فتحي که همان سال که کنکور داشتم از شبکه يک پخش ميشد.سريال را فوق العاده دوست داشتم،فيلمنامه اي قوي و پر از ديالوگ هاي زيبا و به یاد ماندني.

پ.ن1:گفتی به روزگاران،مهری نشسته،گفتم // بیرون نمیتوان کرد،حتی به روزگاران [شفیعی کدکنی]
پ.ن2:یک چمدان قدیمی،دوپای خسته و جاده ای بی انتها،در کدامین نقطه این جهان پرفتنه سرانجام ماوا خواهی گرفت،ای روح خسته من....[سریال مدار صفر درجه - حسن فتحی]


پيشنهاد آهنگ:آهنگ "من عاشق چشمت شدم" یا مدار صفر درجه از علیرضا قربانی با شعر افشین یداللهی و آهنگ فردین خلعتبری


برچسب‌ها: پیشنهاد کتاب, پیشنهاد آهنگ
[ چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 ] [ 14:48 ] [ نیم رخ ] [ ]
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت


روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادریست


روزی که دیگر درهای خانه شان را نمیبندند

قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است


روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف،دنبال سخن نگردی


روزی که آهنگ هر حرف،زندگیست

تا من به خاطر آخرین شعر،رنج جستجوی قافیه نبرم


روزی که هر لب ترانه ایست،تا کمترین سرود بوسه باشد


روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم


و من آن روز را انتظار میکشم،حتی روزی که دیگر نباشم



پ.ن1: تا جنون فاصله ای نیست،از اینجا که منم! [اخوان ثالث]
پ.ن2: فک کنم کلا جزئی از رسم و رسوم من شده که یکی دوم مرداد به بهانه شاملو و یکی بیستم مهر به بهانه حضرت حافظ شعر بذارم...!

پیشنهاد آهنگ: اولش نداشتیم ولی به پیشنهاد جناب "هیچ" آهنگ "شبانه 2" یا همون "یه شب مهتاب" فرهاد با شعر احمد شاملو پیشنهاد میشه...مرسی بابت پیشنهاد


بعدا نوشت:

دوستان یه بازی راه انداختن تحت عنوان انتخاب اسم برای یه وبلاگ دو نفره.به این شکل که شما فرض کنین میخواین یه وبلاگ دو نفره بزنین،حالا با هرکی،اسمی که انتخاب میکنین چیه.هر کس باید چند نفر دیگه رو هم دعوت کنه.زینب منو دعوت کرده به بازی,من خودم دوتا اسم توی ذهنم بود،یکی "دو کله پوک" یکی هم "عقاید دو شبه دلقک"!!
اکثر دوستان وبلاگی قبلا به بازی دعوت شده بودند، من فعلا هیچ و شیرین رو دعوت میکنم.بقیه دوستان هم میتونن همکاری کنن.

برچسب‌ها: شعر
[ چهارشنبه دوم مرداد 1392 ] [ 15:7 ] [ نیم رخ ] [ ]
قلم رو برمیدارم که یه چیزی بنویسم،خطی،پاراگرافی،صفحه ای.....نه نمیشه..هی مچاله میکنم،مچاله میکنم.ینی اصلا نمیدونم از کجا بنویسم از چی بنویسم.به "خودم" میگم:

- اصلا بیا یه کاری بکنیم
- مثلا چه کاری؟
- بیا از اول اول شروع کنیم.اول اول اول
- از اول اولش که خیلی زیاد میشه از یکم جلوتر از اول بیا شروع کنیم حالا
- باشه..از یکم جلوترش.فقط به خاطر تو!

از یکم جلوترش میشه از همون جایی که آدم برای رفع تنهاییش،برای قسمت کردن شادی و غم و اندوهش،برای تنها نبودن توی خنده های از ته دلش،رو میاره به آدمای دیگه،که بهش میگن دوست.از اسمش معلومه،از دوست داشتن اومده،ینی لازمه اش دوست داشتنه.اولین خاطره ای که از این کلمه "دوست" توی ذهنم میاد برمیگرده به بچگی،اون موقع ها که آدم 4 ، 5 سالشه و هر حرفی میزنه از نظر اطرافیان شیرین زبونی محسوب میشه و مایه خنده.4 یا 5 سالم بود که به پسرعمه مامانم که 10 سال از خودم بزرگتر بود،با یه لحن کودکانه و شیرین پیشنهاد دوستی دادم به این مدل "دوستم میشی؟"!تا مدتها این حرف من موجبات خنده بقیه رو فراهم میکرد.بچه بودیم دیگه،نمیدونستیم که شروع دوستی نه اجازه میخواد نه تایید و نه لازمه که به زبونش بیاری.بگذریم خیلی بحث عمیق شد..خلاصه مطلب اینه که دوستی بین آدما،رفاقتا،تنها نبودن ها،دقیقا از جایی شروع میشه که دیگه سکوت بینشون آزار دهنده نیست،از جایی که اولین رازت رو فاش میکنی تا اون بشه محرم رازت..نه..نه..محرم راز نه دقیقا بشه خودت...خود خودت.بعضی وقتا توی زندگی هیچ چیزی مثل یه چایی داغ توی سرما،یا قدم زدن طولانی توی هوای دل انگیز بهاری یا نشستن زیر بارون با یه "دوست" لذت بخش نیست.

تیرماه اینجا هوا خیلی گرمه...خیلی،و فقط نخل های سبز و بلند شهر هستن که مثل چتر،شاخه هاشون رو باز کردن و سایه شون رو انداختن روی زمین و از این گرما لذت میبرن.ولی توی همین ماه تیر،توی همین گرمای نمیدونم چند درجه،چند روز هست که هوای دل انگیز اردی بهشت رو به یاد آدم میاره.از بین همه سی و یک روز ماه تیر،بیست و پنجم و بیست و ششم،روز تولد چهار تا از صمیمی ترین و نزدیک ترین دوستای منه.روز تولد حامد،که توی این هیجده سال دوستی،اینقدر روزای تلخ و شیرین با هم داشتیم که فراموششون غیرممکنه.از مدرسه رفتن با دوچرخه گرفته تا ساعتها پشت تلفن یا توی یاهو با هم حرف زدن و رقابتمون برای خوندن و تموم کردن داستان های ژول ورن..یادش بخیر.روز تولد "هیچ"،که قدمت آشناییمون از دوستیمون بیشتره،ولی توی همین مدت دوستی،دوستی ها کردیم با هم،خاطره ها ساختیم،درد دل ها کردیم و حرفها زدیم.روز تولد وحید،که 4 سال زندگی کردم باهاش،بسیار خاطره ها داریم با هم،شب زنده داری ها...و روز تولد مجتبی،که همیشه خوب و دوست داشتنی بوده،دبستان که بودیم باهم میرفتیم توی مدرسه مامانش بازی میکردیم!!

خلاصه که امروز،کم از روز تولد خودم نیست،اتفاق عجیب و غریبیه این پیشآمد های مقارن با هم.جان کلام رو سعدی علیه الرحمه میگه:

دوستی با مردم دانا چو زرین کوزه ایست

نشکند،گر بشکند نتوان به دور انداختن

دوستی با مردم نادان سفالین کوزه ایست

بشکند،گر نشکند باید به دور انداختن

ادب و احترام توی وادی انسانیت و مرام توی عالم رفاقت حکم میکرد که امروز یه چیزی بگم اگرچه کم.تولدتون مبارک دوستان بهتر از آب روان من،اگرچه فقط "هیچ" این پست رو میبینه،ولی همین که بیخیال نبودم کافیه.


{این عکس با تمام تصنعی و بی جان بودنش خیلی قشنگه}

پ.ن1:عزیزی میگفت اگه یه دوستی جزئی از خاطرات خوب زندگیت شد،برای بودنش ازش تشکر کن....مرسی که هستین [هم دوستای خوب وبلاگی،هم دوستای خوبی که در بالا اشاره شد :)]

پ.ن2: از آخرین پست خیلی وقت میگذره،من واقعا معذرت میخوام و شرمنده دوستانی هستم که به اینجا سر میزنن ولی با پست جدید مواجه نمیشن!

پیشنهاد آهنگ: آهنگ "تا تو هستی و غزل هست" از علیرضا قربانی و شعر محمد علی بهمنی


برچسب‌ها: ورق پاره, پیشنهاد آهنگ
[ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392 ] [ 10:1 ] [ نیم رخ ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

قدیما که بچه بودیم میگفتن مدرسه خونه دوم بچه هاست:)).حالا اینجا خونه دوم منه،حرفایی رو اینجا میزنم که به کسی نمیتونم بگم...

همه گویند که تو عاشق اویی//گرچه دانم همه کس عاشق اویند//لیک میترسم یارب،نکند راست بگویند [اخوان ثالث]